وقتی که میرفتی دنیا تار بود زندگی قدر یه دنیا کوتاه بود

وقتی که مرفتی دلم تنگ بود آسمون خداهم بی تاب من بود

وقتی که میرفتی اینجا هوا ابر بود...آسمون خدا هم تو غم من شریک و هم دم بود


موقعی که رفتی مثل امروز داشت بارون می اومد خوب یادمه....خبر رفتنت رسید...بی هوا زدم از خونه بیرون رفتم توی کوچه دلتنگیام...وای که چقدر اشک ریختم چقدر صدا کردم خدام رو...اما رفتی....برگهای زرد درختها داشتن زیر پام فریاد کمک میزدن..اما نمی دونستن من انقدر بد خرد شدم که صدای اونارو نمیشنوم...تو دلم غوغا بود...بارون زد...به یادت او کوچه رو چند بار رفتم و برگشتم هر بار جای خالیت جوری عذابم میداد که مرگ رو جلوی چشمام دیدم...دور آخر انگار تو کنارم بودی بازم دستمو گرفتی و گفتی اندازه ای دونه دونه این قطره ها دوستم داری...گذشت..من به یاد عشقت رندگی کردم تو با عشقت....امروز جات کنارم خالی بود که بگی..................امروز به کی گفتی به اندازه قطره های این بارون دوستش داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟